
قديم ترا حاليم نبود بابت چيزايي كه نداشتم نميفهميدم...كاش هيچوقت نميفهميدم و نفهم باقي مي موندم بزرگ شدن و وارد شدن به دنياي فهميدنيا مث شروع يه بازي مرگ آور بود مثلxa0 افسانه جومانجي پر از اتفاقات تلخ و وحشتناك شايد پيتر شدم و يهويي وسط بازي دم درآوردم و شبيه ميمونا شدم ...و يا يه تبر دستم گرفتم و با عنكبوتاي اهريمني مبارزه كردم...چقدر ترسيده بودم ولي بازي ادامه دا...
ادامه مطلب