بابت چيزايي كه نداشتم نميفهميدم...كاش هيچوقت نميفهميدم و نفهم باقي مي موندم
بزرگ شدن و وارد شدن به دنياي فهميدنيا
مث شروع يه بازي مرگ آور بود
مثل افسانه جومانجي پر از اتفاقات تلخ و وحشتناك
شايد پيتر شدم و يهويي وسط بازي دم درآوردم و شبيه ميمونا شدم ...و يا يه تبر دستم گرفتم
و با عنكبوتاي اهريمني مبارزه كردم...چقدر ترسيده بودم ولي بازي ادامه داشت هنوزم داره
يه چيزي رو امروز فهميدم
هيچكس مواظب احساسات من نبود
یک مشت زندگی که به هدر رفت...ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال میکنید
برچسب: جومانجي, نویسنده: بازدید: 35