هنوز زنده ام
هنوز سه شنبه ها ميرسند
و دوشنبه ها
و يكشنبه ها
هيچ چيزي تغيير خوشايندي نميكند
هرروز پر از خواب ميشوم و صبح ها پراز خميازه و شب ها پراز بي خوابي
هرروز ميخواهم سه شنبه امتحان رانندگي بدهم و صبحش خواب مي مانم
دوباره از خانه تا محل كار به خواب هاي دري وري ام فكر ميكنم به آن پسر لاغره و دست هاش به كله پوك بازي هاي آن پسره كه مثل خودم خپل بود و به ايستگاه هاي بدون تابلوي اتوبوس به آن دختره كه دوست دارم بزنم توي دك و پوزش و آن مرده سر چهارراه كه دلم ميخواهد چشم هايش را با چنگال در بياروم و به قفلي كه با كليد همجنس بازي ميكند وباز ميشود و روزها كركره ها عقب و جلو ميروند و مردم ها فرياد ميزنند و فريادها مردم ميشوند ... من مبهم ترين موجود يك وري و خپل توي اين شهر بي در و پيكر بي قواره ام كه هيچكس را نميتوانم بفهمم هنوز لابه لاي برگ ها دنبال اعتياد كهنه ام ميگردم هنوز مينويسم هنوز نتوانسته ام درك كنم قاطي اين آدمها چه بايد بكنم...
عاشق بشوم؟؟؟يا به توالت بروم؟؟؟
یک مشت زندگی که به هدر رفت...