چيكارا كردم چيكارا نكردم...

خرید بک لینک
چيكارا كردم چيكارا نكردم...

اين روزا كارا طبق معمول لاكپشتي پيش ميره و پراز استرس بعداز اون درجا زدنا يه سري برنامه ريزي كردم و مسير ديگه اي رو پيش گرفتم كه كاملا بيراهه اس ولي خب چاره اي نيست...براي اتمام كارا شنبه به خودم قول دادم كه وارد ماه پيش رو و نيمه ي دوم سال بشيم...مادر و آجيم قراره كه فردا به مشهد برن و من 6 روز توي خونه مثلا تنهام...اونم فقط مثلا ... قسمت 13 شهرزاد رو هنوز نديده دلم داره براي صابر ميره انقدر ميره كه ميترسم ببينمش با اون نگاهاش به شيرين و دندوناي رديف و ريزش وقتي ميخنده و ابروهاش و شباهتي كه به ح داشت و مهساي ديوونه بهم گفت و مغزمو تركوند رفت...بيوي اينستاگراممو عوض كردم ...حس خوبي بهم دست داد... جواب الف و ميم رو ندادم تمام پيامايي كه 3 نيمه شب به ح داده بودم و ويرايش كردم و نقطه گذاشتم...ديروز چهارتا لاك خريدم و تو حياط با انگشتام رقصيدم...به گربه ام تو ظرف خورش خوري شير دادم ...يه رژلب صورتي ديگه خريدم...بازم ديروز رفتم رويال ... شام نخوردم ... توي چشمم سرمه كشيدم شيشه عينكمو با تف تميز كردم...هنوز براي جمعه تصميم قطعي نگرفتم ولي تا 80 درصد حوصلمو به خواب وصل ميكنم و حماقتي نميكنم ...پنجشنبه قراره كه با دخترعموم و مهسا بريم كافي شاپ اين بار شايد مجبور شدم شيرين سفارش بدم...آقاي ه نامزد كرده هيچ حسي به اين موضوع ندارم به جز خنديدن و مسخره كردن ... يه بار ديگه از نو لاكامو پاك كردمو زدم ...پريروزم بعداز يازده سال بازم استخر نرفتم يه عطر جوپ زرد خريدم كه خيلي خيلي خوشبوعه و دوسش دارم...ديروزتوي دفترم كلي نوشتم و كيف كردم ...دستخطم خوب شد...كتاب خرمگسو تا فصل پنج خوندم و هي به آرتور و مونتانلی بخاطر گفتگوهاي دري وري و بيخودشون فحش ناموسي دادم به علاوه اون دختره جما كه تا فصل پنجم بازم هيچ ربط و رابطه اي به احساساتش پيدا نميكردم و نتيجه اينكه هيچ رغبتي به خوندن ادامه ي اين رمان فوق العاده عنگوري ندارم و به علاوه حس ميكنم كه ممكنه سانسور شده باشه ... كابينتاي آشپزخونه هنوز بوي سوسك كش ميده و بازم توي آشپزخونه سوسكاي ريز در حالي به حيات همه ي آدما ميخندن به جفت گيري وسط ته ديگ سوخته ي توي سينك مشغولن...تصميم دارم براي عينكم يه بند فانتزي رنگي رنگي بخرم تا ديگه نيفته زمين ...شايد ناهار پيتزا خوردم و به خودكشي از طريق پريدن از برج پيزا فكر كردم...سه شنبه بازم آزمون رانندگي ندادم حقيقتا حوصله نداشتم ... يه اتفاق ديگه كه توي فضاي مجازي ديدم لحظه ي اعدام قاتل آتناي اصلاني كه امروز ساعت 6 صبح به دار آويخته شد و حرفاي قبل از اعدامش مغزم واسه دقايقي ارور داد يه آدم بخاطر كنترل نكردن چنددقيقه از نفس و شهوت خودش چه بلايي ميتونه سر معصوم ترين موجود دنيا بياره و خودشو چندين نفر ديگه رو هم شكنجه روحي و رواني كنه و بعدم بره بالاي دار...و اعدام پايان اين فجايع نيست ...توي مملكت ما...و ديوانه كننده تر مردمي كه براي ديدن چنين صحنه هاي وحشتناك كه پايان شنيع ترين فجايعي هست كه ميتونه رخ بده و بسيار دردآوره كف و سوت ميكشن و جيغ و هورا...مغز و درك و فهم خيلي ادما هم بالاي همون دار به جهنم رفت...

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ ساعـت 11:53 به قـلـم زهره دهقاني |
یک مشت زندگی که به هدر رفت...

ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال می‌کنید

برچسب: چيكارا,چيكارا,نكردم, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:20

صفحه بندی