
اون قبل ترا اوايل دهه 80 و اينا كه يادم نمياد كدوم سالش و فقط يادمه پاييز بود من هي و هي و هي اين ترانه ي گروه آرين رو ميخوندم توي خونه...توي حموم توي توالت توي اتاق توي خواب تو ي بيداري توي مدرسه توي راه پله ... خيلي حس خوبي بهم ميداد حس پرواز حس عاشق شدن و اينكه يكي مثلا عاشقمه انگار و توي يه خونه منتظرمه و من منتظرشم ...عين خل وضعا هي اينو ميخوندم ...اون قسمتش كه ميگه دل خستم بي قراره...اونجا رو داد ميزدم ميخوندم ...اون قديما حال بهتري داشتم خيلي قشنگ تر به دنيا نگاه ميكردم و دنيا هم خب يكمي قشنگ تر بود من قشنگ مينوشتم حتي بعضي وقتا با اون حالتاي دست و پاچلفتيم نقاشي ميكشيدم آخر كتاباي درسيم هيچكس كاري بهم نداشت كسي نبود حتي بگه دوسم داره و من خيلي خوشحال بودم كه تو خيالاتم همه ي اونايي كه نميگفتن منو دوسم داشتن و با نگاهشون ميگفتن دوسم دارن همه حتي اون پيرمرد بقالي سركوچه به چشمم مهربون ميومدن ... اون روزا آرين خيلي گوش مبدادم ...بعدش كم كم آرين منهل شد ...يه چيزايي هم كم كم واسه من منهل شد...و همه چي عوض شد . شد اين...ايني كه الان هست
پراز غم و پراز حس فريب خوردن و دروغ بودن
تاريخ شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶سـاعت 17:17 نويسنده زهره دهقاني| |
یک مشت زندگی که به هدر رفت...ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16