و گلوله ای ميخورد توی مغز من و میدود میرود جلو جلوي آن حفره ای که نميخواهم از آن عبور کند و دست هایم توی همین گرمای باقی مانده ی تابستان یخ میزند و میترسد و دوباره ساعت به نیمه شب میرسد و گریه های ناشناسی که انگار مال من نیستند توی بالش بیچاره ام خفقان میگیرند و میمیرند روی سقف اتاق خون میپاشد و همه ی خاطره ها مثل صفحه ی سینما اکران میشوند یک مشت زندگی که به هدر رفت...
ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال میکنید
برچسب: شبی از شبهای زمستان مسافری,شبی از شبهای پاییزیست,شبی از شبهای زمستان اگر مسافری,شبی از شبهای زمستان, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 0:25