اما حالا توي خزان ترين روز از زمستاني كه توي راه است
اما امروز كه شبش بلندترين شب سال است تمام اميدهاي بلند من به دروغ ختم ميشود به كفر به بازيچه بودن توي دست روزگار به دود سيگار به دفترهاي ورق خورده ي سياه به شعر هاي مخوف پست مدرن كفرانگيز به روح هاي پفيوزي كه توي خواب هايم شبيه گربه هاي سياه مست خرناس ميكشند و توليد مثل ميكنند ...به لوليدن ميان آدمهايي كه شبيه كرم به تنم ميپيچند و زجرم ميدهند به فريادها و تخحقيرهاي پراز جهل ...
خسته ام ...
اي كاش بلندترين شب امسال با همه ي طولاني بودنش توي لحظه اي كوتاه نفسم را ببند و 1395/09/30 بسته شود دفتر پوسيده ي زندگي دختري كه همه ي زندگي را گول خورده بود.
یک مشت زندگی که به هدر رفت...ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17