دا3 تان

خرید بک لینک
خانه ام درداشت و با زبان كودكي ساده ي من زينگ هم نداشت فقط يك چيزي بهش آويزان بود كه ميزدي و صداي دلنشيني ميداد

در خانه ام صدا داد خيال كردم داركوب روي درخت خيالم است نگاهش كردم ديدم خوابيده و نوكش را توي بالهايش قايم كرده ...فهميدم كسي پشت در است دويدم از ذوق پاي برهنه دم در در را كه باز كردم با قدقامت آسماني رنگ كه پس زمينه ي ياسي هم داشت ايستاده بود روبه رويم گفتم:واي چه خوب ميهمان...چه چيز بهتر ازاين؟

آمد تو كفش هايش را دم ايوان جفت كرد و مثل من پابرهنه شد برايش چايي دم كردم قندپهلو...ساكت مانده بود و آهسته ميخورد...چيزي نميگفتم حرفي نداشتم فقط ميخواستم نگاهش كنم...چايي را كه خورد به حرف آمد و گفت برويم حوض نقاشي را نشانم بده و آن پيراهن فروشي كه چهارخانه ي آبي داشت و آن دكه ي روزنامه فروشي...بلند شو برويم نيمكت توي مهرآباد را نشانم بده و بيد مجنونش را و آن پل را...و آن كاموا فروشي سر چهارراه را...راستي آن دخترك همسايه را حتما الان بزرگتر شده؟؟؟

خواستم دست به سرش كنم كه نرويم بيرون از خانه گفتم: قرمه سبزي ميگذارم وقت ناهار دير نيست ها...دستهايم را گرفت كه بلند شو برويم...اين خانه كوچك است توي اين خانه كه همه ي دنيا جا نميشود خواستم دستش را بكشم ببرم توي زيرزمين آن صندوقچه را كه دنيايم را با وسواس تويش تا كرده و قايم كرده بودم نشانش بدهم و بگويم: به جان خودت دنيا بيرون اين در نيست توي همين صندوقچه است ولي عجله كرد روسري گلدارم را روي سرم انداخت موهايم را كناري زد دمپايي هاي گلدار صورتي ام را جلويم گذاشت

من پايم را با پايش بيرون خانه گذاشتم و ...

یک مشت زندگی که به هدر رفت...

ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 17:08

صفحه بندی