متاسفانه الان كه اين نوشته رو مينوسم گاو احمق و نفهمي توي زندگيم حضور داره و اذيتم ميكنه
يه گاو نر با موهاي روشن و چشاي ريز و(...) بعضي وقتا دلم ميخواد بكشمش حس نفرت خاصي داره توي دلم موج ميزنه كم كم دارم به اين فكر ميكنم كه يه روز در حالي كه اون مقابل تلاشاي من براي زنده نگه داشتن احساسم بهش بي تفاوته اون چاقوي دسته زرد تيز توي آشبزخونه رو بردارم و خودم بكشمش و تمومش كنم ازش بيزارم انقدر كه دارم همين الان دندونامو از شدت نفرت روي هم فشار ميدم از خودش از خواهرش از از خاله اش ...مامانش از همه كسايي كه منو ازشون قايم ميكنه حال بدي دارم احساس حماقت ميكنم حس ميكنم بايد ازش انتقام بگيرم حس ميكنم بايد اذيتش كنم تا دلم خنك بشه حس ميكنم بايد همين الان از پشت اين ميز بلند بشم و دنبال يه نقشه براي يه جنايت خبرساز توي شهر باشم حس ميكنم هيچ چيز جز زجر دادنش آرومم نميكنه ازش متنفر شدم از اينكه بهم دروغ گفته و مقابل من مثل يه گاو رفتار كرده ازش متنفرم
یک مشت زندگی که به هدر رفت...ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17