توي دست هاش كتاب هاش بودن اون مدتها براي زنده بودنش نقشه كشيده بود ولي حالا همه چيز فقط ادامه پيدا ميكرد ...توي دستهاش كتاب هاش بودن اون فكر ميكرد يه روز مثل يكي از شخصيت كتابهاش آخر قصه نجات پيدا ميكنه ولي حالا يه ادم ديگه شده بود كه تازه اول يه داستان از يك كتاب پاره پوره ي دارب داغونه هيچ چيز تموم نشده بود همه چي ادامه پيدا ميكرد همه ي آدما ادامه پيدا ميكردن
شايد بايد بخش دوم مردان عطاردي زنان پلتوني رو بنويسم
شايد بايد امشب بازم فلوكستين بخورم
یک مشت زندگی که به هدر رفت...
ما را در سایت یک مشت زندگی که به هدر رفت دنبال میکنید
برچسب: دنباله,كتاب, نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 18:59